پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲

برده دل از من پری‌رویی نمی‌گویم که کیست

شوخ چشمی طفل بدخویی نمی‌گویم که کیست

داده از زهر آب، بی رحمی، فرنگی زاده‌ای

بهر قتلم تیغ ابرویی نمی‌گویم که کیست

همچو خال گوشه چشمش دلم افتاده است

در قفای طرفه آهویی نمی گویم که کیست

تا به صبح امشب دماغم را پریشان کرده بود

عطر زلف عنبرین بویی نمی‌گویم که کیست

دارد آن سبز ملیح کافر بیدادگر

کنج لعلش خال هندویی نمی‌گویم که کیست

عاقبت قصاب قربان خواهدت کردن کسی

عید قربان در سر کویی نمی‌گویم که کیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس است
  2. شمارهٔ ۴۵از لبش گفتار و گفتار از دهن نازک‌تر است
  3. شمارهٔ ۴۶نخلی است روزگار و مرا تیشه شیشه است
  4. شمارهٔ ۴۷خاک رخسارش که دل در پیچ و تاب انداخته است
  5. شمارهٔ ۴۸چرخ از آن روزی که سرگردانی خود دیده است
  6. شمارهٔ ۴۹آخر آن وحشی نگه بر دل ره تدبیر بست
  7. شمارهٔ ۵۰چرخ مینا رنگ هر زهری که در پیمانه ریخت
  8. شمارهٔ ۵۱کوکبم شد تار و سالم خشک و ماهم پاک سوخت
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.