پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱

بس ‌که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده است

وسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است

تا تو با این آب و رنگ آهنگ گلشن کرده‌ای

گل ز شرم عارضت از آب و رنگ افتاده است

عطر سنبل بلبلان را گرم افغان کرده است

تار زلفت تا گلستان را به چنگ افتاده است

یک دل مجروح با چندین غم او چون کند

میهمان بسیار و ما را خانه تنگ افتاده است

کی توان زین بحر کام از هر صدف حاصل نمود

گوهر مقصود در کام نهنگ افتاده است

چون دل پرخونم از آسیب گردون نشکند

من که دائم شیشه‌ام در راه سنگ افتاده است

از غبار کینه پیدا نیست در دل عکس دوست

حیف کاین آیینه بی‌حاصل به زنگ افتاده است

تا قیامت زنده در گور است مانند نگین

هر که در دنیا به قید نام و ننگ افتاده است

کرد تا عزم رخش قصاب اثر از دل نشد

می‌توان دانست در قید فرنگ افتاده است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳دیده خون‌بار ما چون گشت گریان مفت ماست
  2. شمارهٔ ۴۴عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس است
  3. شمارهٔ ۴۵از لبش گفتار و گفتار از دهن نازک‌تر است
  4. شمارهٔ ۴۶نخلی است روزگار و مرا تیشه شیشه است
  5. شمارهٔ ۴۷خاک رخسارش که دل در پیچ و تاب انداخته است
  6. شمارهٔ ۴۸چرخ از آن روزی که سرگردانی خود دیده است
  7. شمارهٔ ۴۹آخر آن وحشی نگه بر دل ره تدبیر بست
  8. شمارهٔ ۵۰چرخ مینا رنگ هر زهری که در پیمانه ریخت
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.