پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰

از تو در خاطر هر ذره تمنایی هست

به هر آیینه ز حسن تو تماشایی هست

هر نسیمی ز تو مجنون بیابان‌گردی است

وز تو در دامن هر بادیه شیدایی هست

نیست شوق تو به اندازه هر حوصله‌ای

ور نه این باده نهان در همه مینایی هست

آن عزیزی تو که کونین به بیع غم توست

واله حسن تو هر گوشه زلیخایی هست

خضر این بادیه از ریگ روان بیشتر است

پیش رو گر هوست آبله پایی هست

خوش حسابی چو مکافات در این عالم نیست

نشوی غافل از امروز که فردایی هست

هیچ یاری به کم آزاری تنهایی نیست

دلنشین‌تر مگر از کنج قفس جایی هست

گرچه قصاب بود بی‌سروسامان بسیار

کافرم کافر اگر هم چو تو رسوایی هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲برده دل از من پری‌رویی نمی‌گویم که کیست
  2. شمارهٔ ۴۳دیده خون‌بار ما چون گشت گریان مفت ماست
  3. شمارهٔ ۴۴عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس است
  4. شمارهٔ ۴۵از لبش گفتار و گفتار از دهن نازک‌تر است
  5. شمارهٔ ۴۶نخلی است روزگار و مرا تیشه شیشه است
  6. شمارهٔ ۴۷خاک رخسارش که دل در پیچ و تاب انداخته است
  7. شمارهٔ ۴۸چرخ از آن روزی که سرگردانی خود دیده است
  8. شمارهٔ ۴۹آخر آن وحشی نگه بر دل ره تدبیر بست
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.