پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷

چو عکس خویش نمودار می‌کند مهتاب

پیاله را گل بی‌خار می‌کند مهتاب

به جای بادهٔ گلگون در این بهشت آباد

گلاب در قدح یار می‌کند مهتاب

ز عکس مهر جمال تو شد دلم روشن

علاج آینهٔ تار می‌کند مهتاب

بگیر دامن لیلی که صبح روشن شد

به ناقه محمل خود بار می‌کند مهتاب

گسست چون رگم از ریشه یافتم امشب

به پود و تار کتان کار می‌کند مهتاب

چنانکه نقره کند صبحدم مس شب را

لباس تار تو زرتار می‌کند مهتاب

ز فیض تا سحر امشب ز خواب مخمل را

هزار مرتبه بیدار می‌کند مهتاب

ببار اشک ندامت ز دیدگان قصاب

سرشک را در شهسوار می‌کند مهتاب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹ای دل بیهده گفتار ادب باش ادب
  2. شمارهٔ ۴۰از تو در خاطر هر ذره تمنایی هست
  3. شمارهٔ ۴۱بس ‌که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده است
  4. شمارهٔ ۴۲برده دل از من پری‌رویی نمی‌گویم که کیست
  5. شمارهٔ ۴۳دیده خون‌بار ما چون گشت گریان مفت ماست
  6. شمارهٔ ۴۴عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس است
  7. شمارهٔ ۴۵از لبش گفتار و گفتار از دهن نازک‌تر است
  8. شمارهٔ ۴۶نخلی است روزگار و مرا تیشه شیشه است
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.