پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴

هر کجا عکس جمال یار می‌افتد در آب

گویی از گلشن گل بی‌خار می‌افتد در آب

باز می‌دارد ز رفتن بحر را حیرت مگر

سایه آن سرو خوش‌رفتار می‌افتد در آب

یک نگاهی کن که می‌گردد صدف را آب دل

عکس این بادام تا از بار می‌افتد در آب

جوش دریا ماهیان‌ را سوخت از حسرت مگر

پرتویی زآن آتشین رخسار می‌افتد در آب

خوشه مرجان چو بید واژگون آشفته شد

سایه زلفش ز بس بسیار می‌افتد در آب

ابر تا بگذشت از دریای آن گلزار حسن

قطره چون گلگوشه دستار می‌افتد در آب

دید تا قصاب چشمش را دلش در خون نشست

شد چو طوفان، ناخدا ناچار می‌افتد در آب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶دعوی لبت دمی که به مرجان کند در آب
  2. شمارهٔ ۳۷چو عکس خویش نمودار می‌کند مهتاب
  3. شمارهٔ ۳۸دارم از دست تو شب تا صبح با چشمی پر آب
  4. شمارهٔ ۳۹ای دل بیهده گفتار ادب باش ادب
  5. شمارهٔ ۴۰از تو در خاطر هر ذره تمنایی هست
  6. شمارهٔ ۴۱بس ‌که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده است
  7. شمارهٔ ۴۲برده دل از من پری‌رویی نمی‌گویم که کیست
  8. شمارهٔ ۴۳دیده خون‌بار ما چون گشت گریان مفت ماست
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.