پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۰

به بزم دهر حرف دشمنی عام است می‌دانم

لبی کز شکوه نگشاید لب جام است می‌دانم

همین باشد میسّر کیمیای وصل عاشق را

نشان از هستی عنقا همین نام است می‌دانم

به کار خستگان خویش می‌کن گوشه چشمی

غذای عاشق بیمار بادام است می‌دانم

مکن منعم ز بیتابی که چون سیماب عاشق را

نگردد آنچه گرد خاطرآرام است می‌دانم

ندارند اهل شوق از هیچ جانب راه بیرون‌شو

جهان مرغان دل را سربه‌سر دام است می‌دانم

مخور تا می‌توان ای دل فریب جلوه دنیا

نگردد آنچه حاصل در جهان کام است می‌دانم

تفاوت نیست وصل و هجر حیران‌مانده او را

به پیش چشم اعمی صبح، چون شام است می‌دانم

طمع دل از هوای وصل جانان برنمی‌دارد

وگرنه آرزوی عاشقان خام است می‌دانم

ز قصاب پریشان از سر و سامان چه می‌پرسی

به قربان تو عاشق بی‌سرانجام است می‌دانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۲بهر قتلم داد پیغامی که من می‌خواستم
  2. شمارهٔ ۲۵۳با آنکه در قلمرو هستی یگانه‌ام
  3. شمارهٔ ۲۵۴گفت دلبر بر من از حسرت نگر گفتم به‌چشم
  4. شمارهٔ ۲۵۵همان به دیده غباری که داشتم دارم
  5. شمارهٔ ۲۵۶زنم گردم غبار خاطر دلدار می‌گردم
  6. شمارهٔ ۲۵۷روزی به دو زانو بر دلدار نشستم
  7. شمارهٔ ۲۵۸به چشم کم مبین بر آن من در خسته‌جانی هم
  8. شمارهٔ ۲۵۹ساقی کجاست کز می گلگون نشسته باشیم
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.