پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۸

به چشم کم مبین بر آن من در خسته‌جانی هم

فلک را می‌توانم زد به هم در ناتوانی هم

به من بی آنکه گردد هم‌نشین برگشته مژگانش

به این دیر آشنایی می‌نماید سرگرانی هم

تلاش وصل اگر افکنده باشد بر پر عنقا

دلی خوش می‌توان کرد از نشان بی‌نشانی هم

جواب نامه‌ام را ای خداناترس با قاصد

نمی‌گویی گر از دل، می‌توان گفتن زبانی هم

شدم رنجور و خونین دل ندانم عاقبت با من

چه خواهد کرد اشک سرخ و رنگ زعفرانی هم

شدم قصاب چون تسلیم پیش یار دانستم

که می‌بوده است خواب راحتی در زندگانی هم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۰شدم تسلیم درکوی تو منزل را تماشا کن
  2. شمارهٔ ۲۶۱ساقی بیا و در قدح از لطف باده کن
  3. شمارهٔ ۲۶۲داغ دل را کرد از چاک آشکارا پیرهن
  4. شمارهٔ ۲۶۳نه همچون خال بر کنج لبش جا می‌توان کردن
  5. شمارهٔ ۲۶۴عمری است سراسر که به آزار منم من
  6. شمارهٔ ۲۶۵خوش عشرتی است با دل دانا گریستن
  7. شمارهٔ ۲۶۶کی شود معلوم هر بیگانه‌ شرح حال من
  8. شمارهٔ ۲۶۷سرکن سخن از آن لب و دفع ممات کن
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.