پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۹

کجاست دیده که رو سوی یار خویش کنم

علاج درد دل بی‌قرار خویش کنم

ز خاک کوی بتان بو غم نمی‌آید

مگر همان به سر خود غبار خویش کنم

چو کرم پیله به خود در تنم شب هجران

به حالتی که غمش را حصار خویش کنم

به ابر جمله کریمان نظر فکنده و من

نگه به چشم تر اشگبار خویش کنم

به هجر اگر کشیم دل نمی‌کند باور

دروغ وصل تو تا کی به کار خویش کنم

خط غلامی او خطّ سرنوشت من است

همین بس است که لوح مزار خویش کنم

هزار حیف که در این چمن رسید خزان

امان نداد که فکر بهار خویش کنم

طمع به هیچ ندارم در این جهان قصاب

سوای جان که فدای نگار خویش کنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۱تا چون نگه توان شد دور از میان مردم
  2. شمارهٔ ۲۵۲بهر قتلم داد پیغامی که من می‌خواستم
  3. شمارهٔ ۲۵۳با آنکه در قلمرو هستی یگانه‌ام
  4. شمارهٔ ۲۵۴گفت دلبر بر من از حسرت نگر گفتم به‌چشم
  5. شمارهٔ ۲۵۵همان به دیده غباری که داشتم دارم
  6. شمارهٔ ۲۵۶زنم گردم غبار خاطر دلدار می‌گردم
  7. شمارهٔ ۲۵۷روزی به دو زانو بر دلدار نشستم
  8. شمارهٔ ۲۵۸به چشم کم مبین بر آن من در خسته‌جانی هم
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.