پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۱

دهری که از او کام روا نیست چه حاصل

یاری که در او مهر و وفا نیست چه حاصل

اینجا است که هر دل‌شده بیمار هوایی است

درد است فراوان و دوا نیست چه حاصل

گیرم که به ظلمات رسیدی چو سکندر

قسمت چو تو را آب بقا نیست چه حاصل

گیرم که سراپای تو گوهر شد و معدن

چون در دل سخت تو سخا نیست چه حاصل

عمامه به سر، خرقه به بر، سبحه در انگشت

چون روی دلت سوی خدا نیست چه حاصل

داری چو دل آیینه اقلیم‌نمایی

اما چو در او نور صفا نیست چه حاصل

بر سر نزدم از غم او پنجه خونین

زین باغ گلی بر سر ما نیست چه حاصل

از تیره‌دلی راه به زلف تو نبردم

ما را به سر این بال هما نیست چه حاصل

قصاب سراپای نگارم همه نیکو است

در فکر من بی‌سروپا نیست چه حاصل

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۳برنمی‌آید به کار کس ثبات بی‌محل
  2. شمارهٔ ۲۲۴نمی‌رفتم برون از جاده گر هشیار می‌بودم
  3. شمارهٔ ۲۲۵ز حرف مدعی از الفت دلدار می‌ترسم
  4. شمارهٔ ۲۲۶ای شمع دل‌افروز به قربان تو گردم
  5. شمارهٔ ۲۲۷بیا که بی تو دمی نیست که اضطراب ندارم
  6. شمارهٔ ۲۲۸تا بار عشق بر دل پرغم گذاشتیم
  7. شمارهٔ ۲۲۹ما اسیران همه مرغان خوش‌الحان همیم
  8. شمارهٔ ۲۳۰شد گرم تمنای تو سودای نگاهم
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.