پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱

چند روزی شد که حیرانم نمی‌دانم چرا

رفت بیرون از بدن جانم نمی‌دانم چرا

در شگفت استم که همچون صبح بی‌خود دم‌به‌دم

چاک می‌گردد گریبانم نمی‌دانم چرا

گشته‌ام با آن که چون ماهی شناور در سرشک

در میان آب بریانم نمی‌دانم چرا

بدتر از این آن که چون شب شد نمی‌گردد دمی

آشنا مژگان به مژگانم نمی‌دانم چرا

وین از آن بدتر که در هر جا نشستم همچو شمع

تا سحر گریان و سوزانم نمی‌دانم چرا

نه هم‌آوازی که گویم شرح دل نه همدمی

همچو نی هر لحظه نالانم نمی‌دانم چرا

گوسفند او منم قصاب در این انتظار

می‌نماید دیر قربانم نمی‌دانم چرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳افزود عکس رویش خوش بر صفای مینا
  2. شمارهٔ ۲۴بازآ که دل از داغ تو آراسته تن را
  3. شمارهٔ ۲۵تا کرده محبت هدف تیر تو جان را
  4. شمارهٔ ۲۶ای خرم از نسیم وصالت بهارها
  5. شمارهٔ ۲۷دل پر از افغان و ظاهر خالی از جوشیم ما
  6. شمارهٔ ۲۸کی ز جور دهر کم فرصت الم داریم ما
  7. شمارهٔ ۲۹مگر آن آتشین‌خو آگه از بخت من است امشب
  8. شمارهٔ ۳۰گفتگویت در تبسم می‌کند شکر در آب
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.