پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷

دل پر از افغان و ظاهر خالی از جوشیم ما

از سخن لبریز و از گفتار خاموشیم ما

تا به بر گیریم هر دم تیر تقدیر تو را

جمله اعضا چون کمان پیوسته آغوشیم ما

چون تن آیینه پنهان در لباس جوهریم

گرچه در ظاهر ز عریانی نمد پوشیم ما

حرف بسیار است اما رخصت گفتار نیست

بر سر چندین هزار اسرار سر پوشیم ما

نزد اهل دل زبان‌دانی نمی‌دانم که چیست

هرکجا قصاب حرفی بگذرد گوشیم ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹مگر آن آتشین‌خو آگه از بخت من است امشب
  2. شمارهٔ ۳۰گفتگویت در تبسم می‌کند شکر در آب
  3. شمارهٔ ۳۱عمریست در خیال تو از روز تا به شب
  4. شمارهٔ ۳۲گر شود آن شوخ با من مهربان دارم عجب
  5. شمارهٔ ۳۳روشن شده از حسن تو کاشانه‌ام امشب
  6. شمارهٔ ۳۴هر کجا عکس جمال یار می‌افتد در آب
  7. شمارهٔ ۳۵چو رخ برتافت دیدم طره گیسوی یار امشب
  8. شمارهٔ ۳۶دعوی لبت دمی که به مرجان کند در آب
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.