پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۹

به نوعی گرم رفت از سینه بیرون تیر مژگانش

که گل چون شعله سر خواهد زد از خاک شهیدانش

مرا وحشی‌نگاهی کرده سرگردان صحرایی

که چون ریگ روان دل می‌توان رفت از بیابانش

سواد دیده را از خاک پایی کرده‌ام روشن

که باشد سرمه چشم کواکب گرد جولانش

شود هر سبزه چون خطی به کف دست موسایی

به گلشن اوفتد گر سایه سرو خرامانش

برد یک‌باره از رخساره شب رنگ ظلمت را

اگر خورشید گیرد پرتو از شمع شبستانش

شهیدان را به قالب می‌دهد جان چون دم عیسی

نسیم صبح اگر برخیزد از طرف گلستانش

چو ابر رحمتش بر چار ارکان سایه اندازد

کند سیراب کشت دهر را یک قطره بارانش

چراغ بزم نه افلاک و شمع هفت منظر شد

از آن روزی که ماه افکند خود را در گریبانش

ز عکس پرتو او شد چراغ نه فلک روشن

شب معراج چون گردید طالع ماه تابانش

شفیع روز محشر ماهروی والضحا یعنی

محمد آنکه ایزد بود در قرآن ثناخوانش

شب عید است قصاب این‌قدر استادگی تا کی

قدم نه پیش کامشب می‌توان گردید قربانش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۱ای دل همیشه طالب دیدار یار باش
  2. شمارهٔ ۱۸۲قانع دلا به خشک و تر روزگار باش
  3. شمارهٔ ۱۸۳مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارش
  4. شمارهٔ ۱۸۴به پاسبانی یک قطره آب گوهر خویش
  5. شمارهٔ ۱۸۵ماییم و درد و داغ دل بی‌قرار خویش
  6. شمارهٔ ۱۸۶هزار حیف کزین عمر پنج‌روزه خویش
  7. شمارهٔ ۱۸۷صدای بال جبریل است آواز پر تیرش
  8. شمارهٔ ۱۸۸بدان قرار که تن را بود به جان اخلاص
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.