پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۰

کنی گر رو به صحرا روی صحرا می‌شود آتش

بشویی گر به دریا روی، دریا می‌شود آتش

چو بر دل بگذرد یاد رخت عالم خبر دارد

به هر جایی که افتد زود رسوا می‌شود آتش

گرفتارم به دست تندخوی شعله‌بالایی

که برخیزد چو از جا تا ثریا می‌شود آتش

دل سرگشته را در آرزوی دیدن رویت

چه شد امروز اگر آب است فردا می‌شود آتش

مبادا تا کسی هم‌صحبت روشن‌دلان گردد

چو بر آیینه افتد گرم سودا می‌شود آتش

رفاقت کردن ناجنس چون سنگ است و چون آهن

چو با هم آشنا گردند پیدا می‌شود آتش

چنان از سینه‌ام قصاب برق آه می‌ریزد

که گر در بحر آب افتد سراپا می‌شود آتش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۲قانع دلا به خشک و تر روزگار باش
  2. شمارهٔ ۱۸۳مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارش
  3. شمارهٔ ۱۸۴به پاسبانی یک قطره آب گوهر خویش
  4. شمارهٔ ۱۸۵ماییم و درد و داغ دل بی‌قرار خویش
  5. شمارهٔ ۱۸۶هزار حیف کزین عمر پنج‌روزه خویش
  6. شمارهٔ ۱۸۷صدای بال جبریل است آواز پر تیرش
  7. شمارهٔ ۱۸۸بدان قرار که تن را بود به جان اخلاص
  8. شمارهٔ ۱۸۹عشق آمد و مرا ز الم می‌کند خلاص
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.