پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲

توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش را

نسیمی وا کند چون غنچه گر بندد قبایش را

به‌جز آیینه کز عکس جمال اوست مستغنی

کسی دیگر در این صورت ندارد رونمایش را

ز خون نیم‌رنگ دیده گلگون می‌توان کردن

کف پایی که می‌بستم به خون دل حنایش را

قدم هر گه نهد بر چشمم آن نازک بدن ترسم

که ناگه خار مژگانم نماید رنجه پایش را

دل از کف داده گردیدم بسی در عالم بینش

چو نور مردمک تا یافتم در دیده جایش را

دو عالم را نمی‌بازد به یک ایمای ابرویی

برابر چون کنم با حاتم طایی گدایش را

ز بس خوش‌تر بود هر عضوش از عضو دگر خواهم

که پا تا سر بلاگردان شوم سر تا به پایش را

مکن منع دل خود از فغان قصاب در راهش

جرس کی می‌تواند داشتن پنهان صدایش را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴در خون جگر همچو حباب است دل ما
  2. شمارهٔ ۱۵ز هر جانب که آن سرو روان خندان شود پیدا
  3. شمارهٔ ۱۶بیایید ای حریفان تا مگر جوییم راهی را
  4. شمارهٔ ۱۷پیچ و تاب زلف مشکینت شده زنجیرها
  5. شمارهٔ ۱۸صیاد به من تنگ چنان کرده قفس را
  6. شمارهٔ ۱۹عشقت چو شمع سوخت سراپا تن مرا
  7. شمارهٔ ۲۰بکش از رخ نقاب و بر فروزان عارض گل را
  8. شمارهٔ ۲۱چند روزی شد که حیرانم نمی‌دانم چرا
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.