پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۸

تا دست شانه در شکن زلف یار بود

روزم ز رشگ تیره چو شب‌های تار بود

گردیده سرخ هر مژه ما ز خون دل

پیوسته دست و دیده ما در نگار بود

وحشت تمام رفت ز یاد غزال‌ها

هرگاه در سر تو هوای شکار بود

آرام رسم کشته شمشیر ناز نیست

گر تن قرار یافته جان بی‌قرار بود

لب‌تشنه‌ای به وادی هجران نمانده بود

از بس که تیر غمزه او آب‌دار بود

شد دیده‌ام به دور خطش اشک‌ریزتر

زآب و هوای عشق خزان در بهار بود

دل کرد آنچه کرد که داغش نصیب باد

خونی که ریخت دیده نه از انتظار بود

خنجر به هم کشیده دو چشمم ز دیدنت

خوش فتنه‌ای ز حسن تو در روزگار بود

قصاب گفته است به جای شکر کلام

قنادی محله او ذوالفقار بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۰دلم تا کرد یاد از آن رخ جانانه روشن شد
  2. شمارهٔ ۱۲۱روز نوروز علاج شب هجران نکند
  3. شمارهٔ ۱۲۲چون خونم از دو دیده گریان روان شود
  4. شمارهٔ ۱۲۳از ازل در رحم آنگه که حیاتم دادند
  5. شمارهٔ ۱۲۴لب‌تشنه نیاز چو بی‌تاب می‌شود
  6. شمارهٔ ۱۲۵تنم به هیچ مکان بی رخت قرار ندارد
  7. شمارهٔ ۱۲۶روزی که خط به گرد رخش جلوه‌گر شود
  8. شمارهٔ ۱۲۷عشق آن روزی که با دل‌ها نمک را تازه کرد
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.