پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۵

عجب مدار گرم دل ز دیدگان بچکد

ز شوق تیغ تو خون گردد آن زمان بچکد

چو وصف نازکی عارضت کنم دائم

به لب نیامده حرف از سر زبان بچکد

حدیث لعل لبت گر کنم عجب نبود

که از حلاوت آن شهدم از بیان بچکد

ز بس شکسته به دل ناوک تو، نزدیک است

به جای اشک ز چشمم سر سنان بچکد

اگر نگاه تو را با حساب بفشارند

ز نوک هر مژه‌ات صد هزار جان بچکد

به دیده‌ام چو نهی پای آن‌قدر بفشار

که اشکم از مژه با ریزه‌استخوان بچکد

ز سوز آه تو قصاب وقت آن شده است

که خون ز ابر در این زیر آسمان بچکد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۷آن سرو سیم‌اندام من چون از گلستان بگذرد
  2. شمارهٔ ۱۱۸تا دست شانه در شکن زلف یار بود
  3. شمارهٔ ۱۱۹ز وصلش دور بودم جان ز بس می‌رفت و می‌آمد
  4. شمارهٔ ۱۲۰دلم تا کرد یاد از آن رخ جانانه روشن شد
  5. شمارهٔ ۱۲۱روز نوروز علاج شب هجران نکند
  6. شمارهٔ ۱۲۲چون خونم از دو دیده گریان روان شود
  7. شمارهٔ ۱۲۳از ازل در رحم آنگه که حیاتم دادند
  8. شمارهٔ ۱۲۴لب‌تشنه نیاز چو بی‌تاب می‌شود
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.