پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰

اگر آن شمع بزم دل رود مستانه در صحرا

نیاید در نظر غیر از پر پروانه در صحرا

نماید هرکجا رخ نه فلک آیینه می‌گردد

ز صیقل کاری خاکستر پروانه در صحرا

ز وحشت تنگنای شهر زندان است بر عاشق

به وسعت داد عشرت می‌دهد دیوانه در صحرا

ز سیل اشگ میسازم خراب این عالم دل را

برای خویش پیدا می‌کنم ویرانه در صحرا

تلاش رزق لازم نیست کایزد کرده در اول

مهیا بهر ما روزی ز آب و دانه در صحرا

شده بهر هزاران هر طرف از غنچه‌های گل

عیان در بوته هر خار صد خمخانه در صحرا

دلیل راه عاشق را چو خاموشی نمی‌باشد

مگو قصاب بی‌جا این قدر افسانه صحرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش را
  2. شمارهٔ ۱۳ز تأثیر محبت سوخت در دل کینه عاشق را
  3. شمارهٔ ۱۴در خون جگر همچو حباب است دل ما
  4. شمارهٔ ۱۵ز هر جانب که آن سرو روان خندان شود پیدا
  5. شمارهٔ ۱۶بیایید ای حریفان تا مگر جوییم راهی را
  6. شمارهٔ ۱۷پیچ و تاب زلف مشکینت شده زنجیرها
  7. شمارهٔ ۱۸صیاد به من تنگ چنان کرده قفس را
  8. شمارهٔ ۱۹عشقت چو شمع سوخت سراپا تن مرا
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.