پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۵۸۲

ای خیالت عقل کل را در گمان انداخته

نقش فیض لامکان اندر مکان انداخته

گفته راز خویشتن در کاروان عاشقان

زین حکایت شورشی در کاروان انداخته

عشق دیوانه دلم را برده از دین تا بدیر

های و هویی در میان عاشقان انداخته

راز خود را فاش کرده از زبان این و آن

تهمتی در گردن پیر مغان انداخته

زلف زیبای تو آن ساعت که بر روی اوفتاد

عکس سنبل بین میان ارغوان انداخته

یک سخن از زلف خود فرموده با باد صبا

فتنه ای اندر میان شب روان انداخته

قاسمی بشنید از ذوق وصالت شمه‌ای

زین بشارت‌ها کله بر آسمان انداخته

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۸۴روی مه را جلوه دادی، زلف میگون تاب ده
  2. شمارهٔ ۵۸۵ای کوس کبریای تو در لامکان زده
  3. شمارهٔ ۵۸۶هله!ای ساقی جانها، قدح باده بمن ده
  4. شمارهٔ ۵۸۷ساقیا، عذر مگو، باده به سرمستان ده
  5. شمارهٔ ۵۸۸گرم از طالع فرخ رخ جانان شود دیده
  6. شمارهٔ ۵۸۹گر تو از مستان عشقی در وله
  7. شمارهٔ ۵۹۰بجانان زنده ام، الحمدلله
  8. شمارهٔ ۵۹۱از مسجد و میخانه، وز کعبه و بتخانه
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.