پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۵۲۷

گفت حق: «کل من علیها فان »

بفنا راضیم برغبت جان

مشکل «کان » ز «شان » شود روشن

مشکل «شان » ز جان الله خوان

مست شوقم ز عشق شورانگیز

چو برقصست ازو زمین و زمان

گفت طیفور: «اعظم الشانی »

که چنینست شأن سرمستان

جمله ذرات کون می گویند

داستان ترا بصد دستان

گر بود دل، عیان توان دیدن

نور حق را ز ظلمت حدثان

زاهد و روزه و نماز و بهشت

ما و معشوق و عشق جان در جان

ره بتوحید چون توانی برد؟

عین او را ندیده در اعیان

پرده بردار، تا شود فی الحال

در چنین عید قاسمی قربان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲۹مقررست و معین بحجت و برهان
  2. شمارهٔ ۵۳۰میان باطن جانی و جان تویی، ای جان
  3. شمارهٔ ۵۳۱همه بودند که گفتند بپیدا و نهان
  4. شمارهٔ ۵۳۲همه جا اوست شاه جاویدان
  5. شمارهٔ ۵۳۳جگر پردرد و دل پر خونم، ای جان
  6. شمارهٔ ۵۳۴یار همان، درد همان، دل همان
  7. شمارهٔ ۵۳۵«حصل ما فی الصدور» لذت جان یافتن
  8. شمارهٔ ۵۳۶در دل از شوق تو شوریست که نتوان گفتن
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.