پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۷

چشم گریان و دل زار و نزاری دارم

در نهان خانه دل نقش نگاری دارم

زر نابم، که ببازار جهان آمده ام

محکی کو؟ که ببیند که عیاری دارم

من از آن شهر کلانم، نه از آن ده که تویی

با همه خلق جهان دار و مداری دارم

تو چه دانی که من این جا بچه کار آمده ام؟

که بصحرای بشر عزم شکاری دارم

پیش آهنگ خرانی و بدان مفتخری

علم الله، که از فخر تو عاری دارم

همچو بلبل که بنالد بهوای گل مست

با خیالش همه شب ناله زاری دارم

قاسمی نیست ازین شهره ملامت بگذار

من ز شهر دگرم، رو بدیاری دارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۹خیالست این که: من بی یار باشم
  2. شمارهٔ ۴۵۰ای دوای درد بیماران، سلام علیکم
  3. شمارهٔ ۴۵۱بحمدالله من از دردی کشانم
  4. شمارهٔ ۴۵۲فقر می‌گفت که: من خسرو جاویدانم
  5. شمارهٔ ۴۵۳من بیچاره سودا زده سرگردانم
  6. شمارهٔ ۴۵۴من ز سودای تو سرگشته و سرگردانم
  7. شمارهٔ ۴۵۵مشرب عذب مرا هر نفس از خم قدیم
  8. شمارهٔ ۴۵۶میان آتش سوزان علم فراخته ایم
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.