پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۱

باده می نوشم و سودای تو در سر دارم

آیت مصحف سودای تو از بردارم

زرعم اینست که کشتم بهمه عمر عزیز

من ندانم که ازین کشته چه بر بردارم

دل و جانم بچه کار آید امروز؟ که من

دل و جان شیفته زلف معنبر دارم

هم سرم در سر کار تو رود آخر کار

با خود این قاعده دیریست مقرر دارم

رحم کن بر دل عشاق ز الطاف کریم

خاصه من خسته، که معشوق ستمگر دارم

عشق و بیماری و درویشی و محنت بردن

از غم عشق تو این جمله میسر دارم

قاسمی را نظری کن، که دل از دست برفت

دل من آتش غم، سینه چو مجمر دارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۳عاشق یارم، بغیر یار ندارم
  2. شمارهٔ ۴۴۴جگر گر مست و دل گر مست و آه آتشین دارم
  3. شمارهٔ ۴۴۵از نایره شوقت در دل شرری دارم
  4. شمارهٔ ۴۴۶در ملک وصال او ظل شجری دارم
  5. شمارهٔ ۴۴۷چشم گریان و دل زار و نزاری دارم
  6. شمارهٔ ۴۴۸عیسی بظهور آمد، من مرده چرا باشم؟
  7. شمارهٔ ۴۴۹خیالست این که: من بی یار باشم
  8. شمارهٔ ۴۵۰ای دوای درد بیماران، سلام علیکم
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.