پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۱

ساقیم باده داد و بادم داد

باده این بار مستزادم داد

چون من از باده سرگردان گشتم

حرجی کرد و در مزادم داد

عاقبت هم خودم بخرد بخرید

نامرادی بدم،مرادم داد

آتشی در میان جانم زد

شور در عرصه فؤادم داد

چون سرم گرم شد ز باده شوق

سر تسلیم و انقیادم داد

نکتهایی که در ازل میرفت

تاابد یک بیک بیادم داد

قاسمی،حضرت خدای کریم

سر توحید را بآدم داد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۳ساقی مرا ز باده ناب مغانه داد
  2. شمارهٔ ۲۳۴تو آن دری که در عمان نگنجد
  3. شمارهٔ ۲۳۵ابر سودای تو آن لحظه که توفان بارد
  4. شمارهٔ ۲۳۶دلم از جور تو بسیار شکایت دارد
  5. شمارهٔ ۲۳۷ز ذوق عالم عرفان کجا خبر دارد
  6. شمارهٔ ۲۳۸دیده مشتاق و دلم میل فراوان دارد
  7. شمارهٔ ۲۳۹نقاره سحری قصه‌ای نهان دارد
  8. شمارهٔ ۲۴۰آن خواجه سر بشر ندارد
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.