پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۰

آن خواجه سر بشر ندارد

پیداست که رو بشر ندارد

هر چندکه عالم و مطیعست

در صنف غزا سپر ندارد

نگذشت ز علم و زهد هرگز

زیرا سر این سفر ندارد

از شاخ شجر حدیث گوید

اما خبر از ثمر ندارد

در بحر محاورست،چه سود؟

چون سود ز بحر بر ندارد

در ظلمت جهل می رود راه

از نور یقین خبر ندارد

در بحر فناست جان قاسم

جایی که ملک گذر ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۲بپیش اهل سیادت سعادتی دارد
  2. شمارهٔ ۲۴۳دلم از شیوه شیرین تو شوری دارد
  3. شمارهٔ ۲۴۴هر دلی در دو جهان چشم و چراغی دارد
  4. شمارهٔ ۲۴۵جانم از نرگس مخمور تو جاهی دارد
  5. شمارهٔ ۲۴۶جانم از دولت درد تو دوایی دارد
  6. شمارهٔ ۲۴۷در ولای تو دلم حسن وفایی دارد
  7. شمارهٔ ۲۴۸من رند خرابات مغانم چه توان کرد؟
  8. شمارهٔ ۲۴۹تا که از جور زمان بر جگرم ریش رسد؟
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.