پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۲۲

هرچه آن می رود از حد سمک تا بسما

فاعلش را نتوان گفت که چونست و چرا؟

نوبت هجر مطول شد و ز اندازه گذشت

گر درین حال بماند دل من واویلا

من ازین آتش سوزنده که در سر دارم

همچو شمعم همگی محو کند سر تا پا

آخر، ای یار دل افروز، چه بودست و چه شد؟

نظری کن بسوی بنده خود احیانا

نظر تست که گویند: حیات طیب

نفس تست که گویند: «که یحیی الموتا»

تا بکی تیر ملامت رسد از هر سویی؟

تیر پیداست ولی شست و کمان ناپیدا

قاسمی را چه غم از سرزنش دشمن و دوست

عشقبازی ز ازل گشت نصیب دل ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴نمی دانم چه افتادست قسمت از قدر ما را
  2. شمارهٔ ۲۵هر صبح‌دم پیغام خود گویم به زاری باد را
  3. شمارهٔ ۲۶ساقی بیار باده و بنواز عود را
  4. شمارهٔ ۲۷مست از شراب عشق کن این عقل دوراندیش را
  5. شمارهٔ ۲۸دمادم می‌دهد ساقی لبالب ساغر جان را
  6. شمارهٔ ۲۹ساقی به من آور قدح پیر مغان را
  7. شمارهٔ ۳۰وقت آن شد که می ناب دهی مستان را
  8. شمارهٔ ۳۱بسوخت آتش عشق تو زهد و تقوی را
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.