پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۳

پیوسته دلم در غم آن یار گرامیست

جان و دل ما مایل آن مجلس سامیست

ای دوست، اگر عارف راهی نخوری غم

درد دل ایام نصیب دل عامیست

چون نام تو در نامه بدیدیم شکفتیم

جان و دل ما عاشق آن نامه نامیست

هر دل که نشد در طلبش فانی مطلق

نه پیر هری باشد و نه احمد جامیست

گر ملک دو عالم بتو بخشند، درین راه

هان تا نشوی غره که آن مایه خامیست

در راه یقین زاهد و عابد همه خامند

گر عاشق صادق شوی آن وصف تمامیست

قاسم، اگر آن خواجه شد، این میر، چه باشد؟

تو بنده ره باش، که کار تو غلامیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۵بیا، بیا، که مرا با تو نسبت جا نیست
  2. شمارهٔ ۱۷۶حلقه بر در مزن، که بارت نیست
  3. شمارهٔ ۱۷۷حلقه بر در مزن، که راهت نیست
  4. شمارهٔ ۱۷۸همه کار و بار جهان هیچ نیست
  5. شمارهٔ ۱۷۹تا با خودم از خودم خبر نیست
  6. شمارهٔ ۱۸۰در بزم یار بادهٔ ناخوشگوار نیست
  7. شمارهٔ ۱۸۱از تو به مقصود ره دور نیست
  8. شمارهٔ ۱۸۲بی‌جمالت بوستان عیش ما را نور نیست
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.