پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۸۱

تویی مراد دو عالم، خرد همین دانست

کسی که دید خدا در میان چنین دانست

خطا نگر که به یک‌دم هزار شیشه‌ی دل

شکست زاهد و خود را درست درین دانست

هر آنکه دست به دست گره‌گشایی داد

کلید گنج سعادت در آستین دانست

به پایه‌ی شرف آن رند حق‌شناس رسید

که ریگ بادیه را لعل آتشین دانست

چنان کرشمه‌ی ساقی ربود عاشق را

که درکشید می تلخ و انگبین دانست

ز برق حادثه آتش به خرمنش نرسید

غنی که قدر گدایان خوشه‌چین دانست

سزد که مهر سلیمان به اهرمن بخشد

هر آنکه نیک و بد کار از نگین دانست

چه خاک در نظر همتش چه آب حیات

کسی که شیوه‌ی رندان ره‌نشین دانست

قبول داشت فغانی که مقبلش خواندی

تو طعنه کردی و آن ساده آفرین دانست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۳باده‌ی صافم خلاص از آب حیوان کرده‌است
  2. شمارهٔ ۸۴مجنون راه عشقم و دل هادی منست
  3. شمارهٔ ۸۵بیمار عشق را سر و برگ علاج نیست
  4. شمارهٔ ۸۶این همه شکل خوش دلکش که در گلزار هست
  5. شمارهٔ ۸۷آنرا که قدم در رَه صاحبنظرانست
  6. شمارهٔ ۸۸مستم اگر باده نیست لعل لب یار هست
  7. شمارهٔ ۸۹گشود چاک گریبان که یاسمین اینست
  8. شمارهٔ ۹۰از سرمه، نرگست همه رنگ حنا گرفت
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.