پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۰۴

نخل قدت که از چمن جان برآمده

شاخ گلی بصورت انسان برآمده

از پای تا به سر همه جانست آن نهال

گویا ز آب چشمه ی حیوان برآمده

اکنون تویی جمیل جهان گرچه پیش ازین

آوازه ی جمال ز کنعان برآمده

در هر زمین که جلوه کنان رفته یی بناز

آه از نهاد کبک خرامان برآمده

دزدیده چون بشمع رخت کرده ام نظر

از دل هزار شعله ی پنهان برآمده

مست از می شبانه مه من ز خواب ناز

با آفتاب دست و گریبان برآمده

خون خورده ام که گشته میسر وصال دوست

بی درد را خیال که آسان برآمده

در هر چمن که خوانده فغانی سرود عشق

افغان ز بلبلان خوش الحان برآمده

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۰۶باز آن مه در سمند ناز در جولان شده
  2. شمارهٔ ۵۰۷خوش آن حالت که بگشایی ز خواب سرخوشی دیده
  3. شمارهٔ ۵۰۸رسید از سفر آن ماه و چهره تاب گرفته
  4. شمارهٔ ۵۰۹عمریست کز سر ما میل مراد رفته
  5. شمارهٔ ۵۱۰نه خیال غنچه بندم نه به گل کنم نظاره
  6. شمارهٔ ۵۱۱جان شهید عشق بجانان سپرده به
  7. شمارهٔ ۵۱۲ای دل متاع جان به خرابات برده به
  8. شمارهٔ ۵۱۳از ما رموز غنچه ی لعلت نهفته به
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.