پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۹

روز نوروزست و دل درد تو دارد سوز هم

وه که می سوزم بدرد و داغت این نوروز هم

بیخودم در ناله و زاری، نه شب دانم نه روز

زار می نالم شب از درد جدایی روز هم

باز چون خوانم دل خود را که این مرغ اسیر

رام شد در حلقه ی آن زلف و دست آموز هم

مانده ام زان غمزه و مژگان بخاک و خون مدام

خورده تیغ جان شکاف و ناوک دلدوز هم

مانده بودم در جدایی، گر نمی شد خضر راه

آن لب جانبخش و رخسار جهان افروز هم

دور از آن مه روزم از شب، شب ز روزم تیره تر

بخت روز افزون ندارم طالع فیروز هم

درد و داغ عاشقی کردی فغانی اختیار

زار می‌میر از جفای گل‌رخان می‌سوز هم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۱کی بود ای گل که تنگت در دل شیدا کشم
  2. شمارهٔ ۴۳۲مدام از آتشی آشفته حالم
  3. شمارهٔ ۴۳۳ما سر به آب خنجر قصاب شسته ایم
  4. شمارهٔ ۴۳۴ساقی خرابم از طرب دوش چون کنم
  5. شمارهٔ ۴۳۵بیخود شدم ز آمدنت باده چون کشم
  6. شمارهٔ ۴۳۶کجاست دل که به شبهای تار گشت کنم
  7. شمارهٔ ۴۳۷ما باده را بنغمه ی ناهید خورده ایم
  8. شمارهٔ ۴۳۸ما خویش را بچنگ ملامت سپرده ایم
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.