پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۷

جدا از آن شاخ گل صد داغ حسرت زین چمن بردم

همین گلها شکفت از عشق او رنجی که من بردم

ز آسیب خزان ای باغبان ایمن نشین اکنون

که بی او آه سرد از سایهٔ سرو و سمن بردم

به طرف باغ گو آهنگ عشرت ساز کن بلبل

که من فریاد خود در گوشهٔ بیت الحزن بردم

ز آب دیده چون رسوا شدم در جامهٔ هستی

لباس نیستی پوشیدم و سر در کفن بردم

روان گردید خوناب دلم از ساغر دیده

بیاد لعل او چون جام می سوی دهن بردم

به سمتی تا به دامن چاک شد صد جامهٔ تقوی

به هر محفل که بی‌خود نام آن گل‌پیرهن بردم

نگفتم حال و رفتم چون فغانی از سر کویش

غم و دردی که در دل داشتم با خویشتن بردم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۹روز نوروزست و دل درد تو دارد سوز هم
  2. شمارهٔ ۴۳۰هر زمان با خود خیال آن رخ گلگون کنم
  3. شمارهٔ ۴۳۱کی بود ای گل که تنگت در دل شیدا کشم
  4. شمارهٔ ۴۳۲مدام از آتشی آشفته حالم
  5. شمارهٔ ۴۳۳ما سر به آب خنجر قصاب شسته ایم
  6. شمارهٔ ۴۳۴ساقی خرابم از طرب دوش چون کنم
  7. شمارهٔ ۴۳۵بیخود شدم ز آمدنت باده چون کشم
  8. شمارهٔ ۴۳۶کجاست دل که به شبهای تار گشت کنم
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.