پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۰

سری که در قدم سرو سرفراز تو باشد

در اوج سلطنت از جلوه های ناز تو باشد

گرت ایاز بیند بدین جمال و نکویی

کند قبول که سلطان او ایاز تو باشد

اگر چه نقد دلم سکه ی قبول ندارد

بدین خوشست که در بوته ی گداز تو باشد

زهر چه غیر تو پرداخت دل خزینه ی جان را

بدین امید که روزی امین راز تو باشد

بخدمت تو چه آرم نثار وقت تکلم

که در مقابله ی لعل دلنواز تو باشد

ز سحر خامه ببندم زبان طعن مخالف

اگر اشاره ی ابروی عشوه ساز تو باشد

چه کام خوشتر ازین عشق بی زوال فغانی

که هر کجا قدم او رخ نیاز تو باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۲تا دیده با رخ تو مقابل نمی شود
  2. شمارهٔ ۲۷۳هر لحظه ام خیال بسوی دگر برد
  3. شمارهٔ ۲۷۴ماه من از جامه خواب مهر سر بر می‌کند
  4. شمارهٔ ۲۷۵خوش آن شبها که سر بر آستان دلستانم بود
  5. شمارهٔ ۲۷۶بگذشت از غرور و عتابش کسی ندید
  6. شمارهٔ ۲۷۷یاد تو هیچم از دل پر خون نمی رود
  7. شمارهٔ ۲۷۸گر می‌روم نزدیک او شوق وصالم می‌کشد
  8. شمارهٔ ۲۷۹چون گوش بر فسانه ام آن پر بهانه ماند
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.