پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۹

ستمگران غم اهل نظر نمی دانند

جراحت دل و داغ جگر نمی دانند

دو اسبه رو به هم آورده در بساط غرور

ستاره بازی گردون مگر نمی دانند

بجان ملامت عشاق می کنند عوام

معینست که کار دگر نمی دانند

خرد پسند ندارد شکست درویشان

علی الخصوص که پا را ز سر نمی دانند

جراحت دل رندان ز زخم تیر قضاست

فغان که کج نظران اینقدر نمی دانند

بعید نیست که آتش بعود زهره زنند

درین دیار که قدر هنر نمی دانند

بعیب دوستیم دشمنند بی خردان

هزار شکر کزین بیشتر نمی دانند

خوشا نشاط پرستان که سرخوشند مدام

چنانکه آب رز از آب زر نمی دانند

چه منزلست فغانی حریم کعبه ی عشق

که زمره ی حرمش ره بدر نمی دانند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۱ز گلگشت آمدی بنشین که مشک چین فرو ریزد
  2. شمارهٔ ۲۲۲کیم من تا کس از مَرکب برای من فرود آید؟
  3. شمارهٔ ۲۲۳گلرخان بر سر خاکم چمنی ساخته‌اند
  4. شمارهٔ ۲۲۴سحر فغان من آن مَه ز طَرْف بام شنید
  5. شمارهٔ ۲۲۵سرشک لعل من حاصل گل آزار می‌آرد
  6. شمارهٔ ۲۲۶کنون که باد خزان فرش لعل فام کشید
  7. شمارهٔ ۲۲۷تا چند طلب باشد و مطلوب نباشد
  8. شمارهٔ ۲۲۸دود از دل من باده ی گلرنگ برآورد
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.