پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۸

منم که دوست مرادم ز تلخ و شور دهد

مدام باده و نقلم بدست زور دهد

پیاله گیر که دست سپهر نتوان تافت

اگر نگین سلیمان به دست مور دهد

هدیه ییست که ترک مرصعینه کمر

شراب لعل ز پیمانه ی بلور دهد

مرا ز خاک در دوست بیش ازان فرحست

که سرمه مژده ی بینا شدن بکور دهد

قبول کن که به از کسوت ملامت نیست

ز هر چه دوست بدردیکشان عور دهد

بسی زبانه که در خرمنم زند گردون

چو آفتاب مرا جلوه ی سمور دهد

ز آب چشم فغانی چه خیزد ای بدخواه

سزای مردم بی درد خاک گور دهد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۰آنان که به اخلاص کلام تو نویسند
  2. شمارهٔ ۲۲۱ز گلگشت آمدی بنشین که مشک چین فرو ریزد
  3. شمارهٔ ۲۲۲کیم من تا کس از مَرکب برای من فرود آید؟
  4. شمارهٔ ۲۲۳گلرخان بر سر خاکم چمنی ساخته‌اند
  5. شمارهٔ ۲۲۴سحر فغان من آن مَه ز طَرْف بام شنید
  6. شمارهٔ ۲۲۵سرشک لعل من حاصل گل آزار می‌آرد
  7. شمارهٔ ۲۲۶کنون که باد خزان فرش لعل فام کشید
  8. شمارهٔ ۲۲۷تا چند طلب باشد و مطلوب نباشد
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.