پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۹

حسن تو بچشم ما نگنجد

آن نور به هیچ جا نگنجد

باز امشبم از خیال آن روی

در دیده و دل صفا نگنجد

بی مغز سری کز آفتابی

یک ذره درو هوا نگنجد

یا رب چه دلست این که هرگز

در وی رقم وفا نگنجد

گل بر سر خاک ما میارید

کانجا بجز از گیا نگنجد

بیگانه گرفت بزم آن شمع

پروانه ی آشنا نگنجد

هر شام ز یا رب فغانی

در هفت فلک دعا نگنجد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۱آمد بهار و دل بمی و جام تازه شد
  2. شمارهٔ ۲۱۲آن رهروان که رو به در دل نهاده اند
  3. شمارهٔ ۲۱۳جفا مکن که دگر آن جفا نمی گنجد
  4. شمارهٔ ۲۱۴با چون منی چرا می چون ارغوان خورند
  5. شمارهٔ ۲۱۵نظاره ی روی تو بسی خانه سیه کرد
  6. شمارهٔ ۲۱۶عشق آمد و هوای صف طاعتم نماند
  7. شمارهٔ ۲۱۷دوشم چراغ دیده به صد نور و تاب بود
  8. شمارهٔ ۲۱۸منم که دوست مرادم ز تلخ و شور دهد
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.