پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۹

خزان رسید و گلستان به آن جمال نماند

سماع بلبل شوریده رفت و حال نماند

نشان لاله ی این باغ از که می پرسی

برو کز آنچه تو دیدی بجز خیال نماند

بشکل و رنگ رخت از خزان کمالی یافت

ولی چه سود که آخر بدان کمال نماند

چو آفتاب که مغرور حسن و طلعت شد؟

که چون خزان دم آخر در انفعال نماند

کجاست کشتی می تا برآورم طوفان

که در مزاج جهان هیچ اعتدال نماند

چگونه از صدف تشنه در برون آید

چو در سحاب کرم قطره یی زلال نماند

بیا که برد فغانی غبار غیر از دل

کدورتی که بود موجب ملال نماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۱روزی فلکم پیش در او نرسانید
  2. شمارهٔ ۱۹۲امروز اگر می بمن آن لب نرساند
  3. شمارهٔ ۱۹۳نه قرار دل بر من نه بزلف یار گیرد
  4. شمارهٔ ۱۹۴رسید آن شمع و از هر جانبی پروانه می‌جوید
  5. شمارهٔ ۱۹۵چه سازم وه که آن بیباک رو از مرد و زن پوشد
  6. شمارهٔ ۱۹۶بهر کس گر درآیی خوبی رخسار کی ماند
  7. شمارهٔ ۱۹۷چه شد که از همه جا بوی درد می آید
  8. شمارهٔ ۱۹۸صبا برگ گلی سوی من مجنون نیندازد
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.