پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۷

ای از نظارهٔ تو خجل آفتاب صبح

لعلت به خندهٔ نمکین برده آب صبح

تابان ز جیب پیرهنت سینهٔ چو سیم

چون روشنی روز سفید از نقاب صبح

ما را چو شمع با تو نشانند روبرو

سوز و گداز نیم شب و اضطراب صبح

دل را فراغ می‌دهد و دیده را فروغ

دیدار آفتاب‌وَشان و شراب صبح

دیوانهٔ جمال تو از مستی خیال

ذوق می شبانه ندانست و خواب صبح

خون شد دلم ز سیر مه و مهر چون شفق

از دیر ماندن شب تار و شتاب صبح

بستان می صبوح فغانی به فال سعد

آن دم که آفتاب گشاید نقاب صبح

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۹مردم ز عیش گلشن دنیا چه دیده اند
  2. شمارهٔ ۱۶۰دلم که سوخت سپند مه جمال تو باد
  3. شمارهٔ ۱۶۱این باد ز طرف چمن کیست که داند
  4. شمارهٔ ۱۶۲آن پریچهره که دیوانه اش اهل نظرند
  5. شمارهٔ ۱۶۳هرگز این دست تهی بند نقابی نکشید
  6. شمارهٔ ۱۶۴خواهم که بوسم آن لب و روهم نمیدهد
  7. شمارهٔ ۱۶۵گل آمد ساقیا محبوب گل‌رخسار می‌باید
  8. شمارهٔ ۱۶۶دم به دم در عاشقی دل را زیانی می‌شود
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.