پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش سوم

بخش ۲۱ - فی التنبیه

ببین صنع صانع دراعضای خود

به حیرت شواز فرق تا پای خود

به یکپاره پیه بنهاده نور

که چشم تو بیند ز نزدیک ودور

به رفتن تو را پای رفتار داد

به گفتن تو رانطق وگفتا رداد

مرا حیرت آید که یک چشمه آب

گهی سرکه بیرون دهد گه گلاب

به سر پنجه های توناخن نهاد

که آسان توانی گره را گشاد

چه رگها به جسم تو انداخته

به کشت وجود توجو ساخته

تو را یک زبان داده است ودو گوش

که دوبشنو وگو یک از روی هوش

به عالم چه چیز است کاندر تونیست

تو خودمی ندانی سرشتت زچیست

زحکمت به اعضا نهاد استخوان

که تا سخت گرددبدنها از آن

تو را داددندان که تا نان خوری

همت داده نان تا به دندان خوری

خدائی که دندان دهد نان دهد

چرا آرد پس کس به انبان نهد

ادامه‌ی بخش سوم

  1. بخش ۲۳ - حکایتشنیدم که شیخی به بغداد بود
  2. بخش ۲۴ - مناجاتاگر مست هستم وگر هوشیار
  3. بخش ۲۵ - حکایتچنان قحط سالی به شیراز شد
  4. بخش ۲۶ - در شکایت از یکی از شاهزادگانز شهزاده دارم دلی پر ز درد
  5. بخش ۲۷ - فی التنبیهنه هر تاجداری بود شهریار
  6. بخش ۲۸ - حکایتخری باخری گفت در زیر بار
  7. بخش ۲۹ - در پریشان دلی خود گویددلی دارم به تنگی چون دل مور
  8. بخش ۳۰ - در اسرارهر آن نعمتی را که بینی به دهر
همه‌ی بخش سوم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.