پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش سوم

بخش ۲۳ - حکایت

شنیدم که شیخی به بغداد بود

زمستان به راهی گذر مینمود

به کنجی یکی بچه گربه دید

که لرزد ز سرما چواز باد بید

دل شیخ بر حال اوسخت سوخت

ز رحمت به بالای اورخت دوخت

بشد خم گرفت از زمین گربه را

نهان کرد در پوستین گربه را

پس او را چومهمان سویخانه برد

غذائی که خود خوردداداش بخورد

همش سیر فرمود وهم کردگرم

هم او را مکان داد درجای نرم

شنیدم که چون شیخ رفت از جهان

به خوابش یکی دید بس شادمان

بپرسید از اوضاع واحوال او

بگفتا مرا هست حالی نکو

نشد هیچ طاعت چوازمن قبول

ز مأیوسی خویش گشتم ملول

که ناگه بگفتند دل دار شاد

مگر بچه گربه رفتت ز یاد

چو لله کردی به اوالتفات

خدا داد ازاین گیر ودارت نجات

ادامه‌ی بخش سوم

  1. بخش ۲۵ - حکایتچنان قحط سالی به شیراز شد
  2. بخش ۲۶ - در شکایت از یکی از شاهزادگانز شهزاده دارم دلی پر ز درد
  3. بخش ۲۷ - فی التنبیهنه هر تاجداری بود شهریار
  4. بخش ۲۸ - حکایتخری باخری گفت در زیر بار
  5. بخش ۲۹ - در پریشان دلی خود گویددلی دارم به تنگی چون دل مور
  6. بخش ۳۰ - در اسرارهر آن نعمتی را که بینی به دهر
  7. بخش ۳۱ - در سر حروف واسماءسرها اندر حروف است ای پسر
  8. بخش ۳۲ - در تنگدلی خودگویددلی تنگ تر دارم از چشم مور
همه‌ی بخش سوم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.