پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش سوم

بخش ۲۵ - حکایت

چنان قحط سالی به شیراز شد

که روح از بدن ها به پرواز شد

ملخ کرد منزل به بستان و کشت

اثر از تر وخشک برجا نهشت

همه خلق برکنده دل ازحیات

شده شاه شطرنج وگردیده مات

از آن خلق بی حال ناخوش مزاج

طلب کرد مأمور والی خراج

چنان تنگ شد عرصه بر مردمان

که از زندگانی گذشته و جان

نمانداز برای کسی در دیار

نه پای فرار ونه جای قرار

یکی را به زنجیر بستند سخت

یکی را به بر جامه شد لخت لخت

فقیری دل آشفته چون زلف یار

بشد پیش والی به اصلاح کار

که ازحال این خلق خود آگهی

مفرما به احسانشان کوتهی

بفرمود والی چه احسان کنم

تمنا چه دارند کان سان کنم

بگفتش نخواهد کسی از تو چیز

توچیزی مخواه از کسی ای عزیز

ادامه‌ی بخش سوم

  1. بخش ۲۷ - فی التنبیهنه هر تاجداری بود شهریار
  2. بخش ۲۸ - حکایتخری باخری گفت در زیر بار
  3. بخش ۲۹ - در پریشان دلی خود گویددلی دارم به تنگی چون دل مور
  4. بخش ۳۰ - در اسرارهر آن نعمتی را که بینی به دهر
  5. بخش ۳۱ - در سر حروف واسماءسرها اندر حروف است ای پسر
  6. بخش ۳۲ - در تنگدلی خودگویددلی تنگ تر دارم از چشم مور
  7. بخش ۳۳ - در زراعت وشرح حال خودبه دهقانی افتدتو را کار اگر
  8. بخش ۳۴ - درباره ریاکاران زاهدنماگذارند داغی به ران ستور
همه‌ی بخش سوم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.