پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش سوم

بخش ۲۰ - حکایت

خواست موری تا ز وحدت دم زند

دم به وصف خالق عالم زند

از صفات وذات حق گویا شود

در طریق معرفت پویا شود

از صفات الله کند برخی بیان

هم ز ذاتش شرحی آرد بر زبان

گفت رب ما چنان است وچنین

دارد اندر سر دوشاخ نازنین

عارفی گفتش خموشی پیشه کن

از خدا ای بی خبر اندیشه کن

اینکه تو گفتی نه وصف کبریاست

حاش لله این نه تعریف خداست

کیخدا را چون تو باشدشاخ و سر

یا چوما دارد دل ودست وجگر

از من وتوناید اوصاف خدا

کی بردکس ره به ذات کبریا

مورگفت ای عارف اسرار حق

ره ندارم بیش از این دربار حق

ز این ندارد پایه فهم بیشتر

بر رگ جانم بزن کم نیشتر

می نگنجد بیش از این در ظرف من

ظرف من را بین وبشنو حرف من

شاخ را چون دیدم اندر خود کمال

گفتم این را نیز دارد ذوالجلال

من به فهم خویشتن گفتم سخن

ورنه کی تعریف حق آید زمن

چیست آخر جرم من عقل آفرین

دانش وعقلم نداده بیش از این

منهم ار گفتم خطائی همچومور

فاعف منی سیئآتی یا غفور

ادامه‌ی بخش سوم

  1. بخش ۲۲ - نکتهگر رمد چشمت ندارد در عدد
  2. بخش ۲۳ - حکایتشنیدم که شیخی به بغداد بود
  3. بخش ۲۴ - مناجاتاگر مست هستم وگر هوشیار
  4. بخش ۲۵ - حکایتچنان قحط سالی به شیراز شد
  5. بخش ۲۶ - در شکایت از یکی از شاهزادگانز شهزاده دارم دلی پر ز درد
  6. بخش ۲۷ - فی التنبیهنه هر تاجداری بود شهریار
  7. بخش ۲۸ - حکایتخری باخری گفت در زیر بار
  8. بخش ۲۹ - در پریشان دلی خود گویددلی دارم به تنگی چون دل مور
همه‌ی بخش سوم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.