پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۹۳

دوشم آن ترک پریچهره به بر آمد ورفت

تندوآهسته تر از باد سحر آمد ورفت

زیست نمود دمی تاکه ببینم رخ او

چون خیالی که درآید به نظر آمد ورفت

رفت واز رفتنش از دیده خون افشانم

سیل خوناب جگر تا به کمر آمد ورفت

وه که خوب آمد وبد رفت چه خون ها که مرا

از غم دوری رویش به جگر آمد ورفت

وعده می داد که ماند به برم تا به سحر

چه خطا دید که چون راهگذار آمدورفت

بت من همچو قمر بود ولی کلبه من

نه فلک بود که مانند قمر آمد ورفت

گفتم او رابنشین پیش بلند اقبالت

گفت منعمر توام عمر به سر آمدو رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۵ذکری که تا سحر دوش صوفی به های وهو گفت
  2. شمارهٔ ۹۶زقامت کرده ای بر پا قیامت
  3. شمارهٔ ۹۷گفتم که درد دارم گفتا دوا دهیمت
  4. شمارهٔ ۹۸ز من بخت سیه برگشته چون برگشته مژگانت
  5. شمارهٔ ۹۹رشک می آیدم ز پیرهنت
  6. شمارهٔ ۱۰۰چه سان از رخ دهم نسبت به ماهت
  7. شمارهٔ ۱۰۱از بی وفایی یار دارم بسی شکایت
  8. شمارهٔ ۱۰۲دلا تا چند ابجد تا کی ابتث
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.