پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۹۰

غمین مباش که چیزی ز عمر باقی نیست

روا بود خوری ار غم که جام وساقی نیست

مرا به زاهد این شهر دوستی نبود

که درزمانه چواوکس به بدسیاقی نیست

خلاف ساقی ومطرب که درهمه عالم

یکی چواین دوبه خوبی وخوش مذاقی نیست

تمام نائی از آن دلبر حجازی گفت

حکایتی به لبش زآن بت عراقی نیست

دمی نمی شود از پیش چشم دل غایب

وصال عاشق ومعشوق بالتلافی نیست

ز جوروکینه اهل جهان بلنداقبال

غمین مباش که چیزی ز عمر باقی نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۲چنگم از زلف به دل آن بت دلبر زد ورفت
  2. شمارهٔ ۹۳دوشم آن ترک پریچهره به بر آمد ورفت
  3. شمارهٔ ۹۴گرد رویتخط سیاه گرفت
  4. شمارهٔ ۹۵ذکری که تا سحر دوش صوفی به های وهو گفت
  5. شمارهٔ ۹۶زقامت کرده ای بر پا قیامت
  6. شمارهٔ ۹۷گفتم که درد دارم گفتا دوا دهیمت
  7. شمارهٔ ۹۸ز من بخت سیه برگشته چون برگشته مژگانت
  8. شمارهٔ ۹۹رشک می آیدم ز پیرهنت
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.