پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۹

کنی تا کی پریشان چون دل من زلف پر چین را

نمائی چند بی سامان همی دلهای مسکین را

به هر سوکامدی از مشک تاتار آبرو بردی

به هم کمتر زن ای باد صبا آن زلف پرچین را

بت شیرازی ما گر نقاب از چهره بردارد

ز آب و رنگ بی رونق کند صورتگر چین را

بدو گفتم الف ما را بشد چون دال از لامت

به بالا برد نون بر چشم میم آورد پس سین را

نموده چشم مست تو ز هر سر فتنه ای برپا

گناهی نیستش از بند بگشا زلف مشکین را

شنیدم گفته بودی نرخ بوسی کرده ای جانی

من آن دادم ندانستم به مستی گفته ای این را

نیامد چون روا کام دلش ز آن خسرو خوبان

بلنداقبال داد آخر به تلخی جان شیرین را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱به سویت از چه ز محراب می کند رو را
  2. شمارهٔ ۱۲ز بو به چین شکنی قدر ناف آهو را
  3. شمارهٔ ۱۳زیر سرو و پای گل بنگر صفای لاله را
  4. شمارهٔ ۱۴به ما روز آور ای مه امشبی را
  5. شمارهٔ ۱۵در بر از زلف زره سان کرده ای جوشن چرا
  6. شمارهٔ ۱۶وه که از این زندگانی دل به تنگ آید مرا
  7. شمارهٔ ۱۷سودای عشق کرده ز خود بی‌خبر مرا
  8. شمارهٔ ۱۸در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.