پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۷

دیده در آینه گویا خط وخال خود را

که نداند چومن دلشده حال خود را

زآن مرا کردچنین عاشق ورسوای جهان

خواست تا جلوه دهد حسن جمال خودرا

شمع رخسار به هر جا که فروزد مه من

دل چو پروانه بسوزد پر وبال خود را

سزد از حسن اگر دعوی یکتائیکرد

جز درآیینه ندیده است مثال خود را

نشودتا که هلال اول هر ماه پدید

به مه یک شبه بنمای هلال خود را

عمر بگذشت وبه دل ماند تمنای وصال

صرف کردیم به هجران مه وسال خود را

بی قراری چو بلنداقبال امشب ای دل

بازگو با من آشفته خیال خود را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹کنی تا کی پریشان چون دل من زلف پر چین را
  2. شمارهٔ ۱۰از پریشانی من گر خبری بود تو را
  3. شمارهٔ ۱۱به سویت از چه ز محراب می کند رو را
  4. شمارهٔ ۱۲ز بو به چین شکنی قدر ناف آهو را
  5. شمارهٔ ۱۳زیر سرو و پای گل بنگر صفای لاله را
  6. شمارهٔ ۱۴به ما روز آور ای مه امشبی را
  7. شمارهٔ ۱۵در بر از زلف زره سان کرده ای جوشن چرا
  8. شمارهٔ ۱۶وه که از این زندگانی دل به تنگ آید مرا
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.