پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۹

خیز ای بت من باده گلگون کهن ده

گر باده به من می دهی امروز به من ده

امروز بسی تنگدلم از غم ایام

ده باده و بوسی مزه از تنگ دهن ده

از بهر تفرج گذری کن به گلستان

خجلت ز رخ و قد به گل وسروو چمن ده

از بهر تماشا قدمی نه به کلیسا

حسنی به جمال بت و عشقی به شمن ده

در نافه زلفت ز دل خون شده تعلیم

در پرورش مشک به آهوی ختن ده

رنجور فراقیم یک امروز ز وصلت

آسودگیم از غم و اندوه ومحن ده

از هجر دلم را مشکن داری اگر میل

بر دل شکنی بر به سر زلف شکن ده

خواهی اگر اقبال بلندی چون من ای دل

بر هر چه مقدر شده راضی شو و تن ده

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۱عجب از روح مجسم بدنی ساخته ای
  2. شمارهٔ ۴۲۲روبروی آفتاب آئینه بر رو بسته ای
  3. شمارهٔ ۴۲۳از چه همچون زلف یار ای دل پریشان گشته ای
  4. شمارهٔ ۴۲۴دل از بت و از بت‌پرست اندر کلیسا برده‌ای
  5. شمارهٔ ۴۲۵نه همی دین و دل از ما برده ای
  6. شمارهٔ ۴۲۶باز بر رخ مشکین را پریشان کرده ای
  7. شمارهٔ ۴۲۷چرا تواینهمه ای ماه بی وفا شده ای
  8. شمارهٔ ۴۲۸چرا تو این همه ای ماه بی وفا شده ای
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.