پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۶

سلطان عشق ما را سرباز خویش کرده

همدم به خود نموده دمساز خویش کرده

با ما چرا نگوئید راز خود ای حریفان

ما را چو یار محرم بر راز خویش کرده

جوید پری ز آهن دوری پریوش من

تفتیده آهنان را درگاز خویش کرده

هر جا که بود شیری با آن همه دلیری

صیدش چو کبکی آن شه با باز خویش کرده

این نائی از چه شهر است کز نغمه شوردهر است

ما راچه مست و بی خود ز آواز خویش کرده

پروانه را چه پروا از این که سوزدش شمع

عاشق نباشد آنکو پروا ز خویش کرده

آن نازنین شمایل همچون بلنداقبال

بی دین ودل چنینم از ناز خویش کرده

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۸بر آتش دلم آن مه ز مهر آب زده
  2. شمارهٔ ۴۱۹خیز ای بت من باده گلگون کهن ده
  3. شمارهٔ ۴۲۰تا ز دلم خبر شوی آینه پیش روی نه
  4. شمارهٔ ۴۲۱عجب از روح مجسم بدنی ساخته ای
  5. شمارهٔ ۴۲۲روبروی آفتاب آئینه بر رو بسته ای
  6. شمارهٔ ۴۲۳از چه همچون زلف یار ای دل پریشان گشته ای
  7. شمارهٔ ۴۲۴دل از بت و از بت‌پرست اندر کلیسا برده‌ای
  8. شمارهٔ ۴۲۵نه همی دین و دل از ما برده ای
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.