پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۵

مگومرا ز چه دلبر ز برجدا کرده

که هرچه کرده و زاین پس کندخدا کرده

رسد به ساحل اگر کشتیت وگر شکند

خدای کرده مفرما که ناخدا کرده

به شکل شاه وگدا را بود چه فرق خداست

که شاه را شه و درویش را گدا کرده

فدای خاک رهش بادجان و دل ما را

کسی که در ره او جان و دل فدا کرده

ز خوبرو بد اگر سر زند نکوست مگو

که جور و کین به من آن ترک بی وفا کرده

برو طبیب ومده درد سر به من زاین بیش

که دردهای مرا لعل او دوا کرده

روا بود که چو من خوانیش بلند اقبال

کس ار به حکم قضا خویش را رضاکرده

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۷گردش چشم تو مستم کرده
  2. شمارهٔ ۴۱۸بر آتش دلم آن مه ز مهر آب زده
  3. شمارهٔ ۴۱۹خیز ای بت من باده گلگون کهن ده
  4. شمارهٔ ۴۲۰تا ز دلم خبر شوی آینه پیش روی نه
  5. شمارهٔ ۴۲۱عجب از روح مجسم بدنی ساخته ای
  6. شمارهٔ ۴۲۲روبروی آفتاب آئینه بر رو بسته ای
  7. شمارهٔ ۴۲۳از چه همچون زلف یار ای دل پریشان گشته ای
  8. شمارهٔ ۴۲۴دل از بت و از بت‌پرست اندر کلیسا برده‌ای
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.