پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۹

عکس رخ آن ماه در جام شراب انداخته

کرده نیکوئی ولیکن اندر آب انداخته

چهره را افروخته است از تاب می چون آتشی

اتشی از غم به جان شیخ وشاب انداخته

جوشن طوس است یا پرچین کمند اشکبوس

یا زره سان موی را در پیچ و تاب انداخته

بر نمی دارد دلم از ترک چشم دوست دست

رستمانه جنگ با افراسیاب انداخته

زلف او چون سایه است وچهر او چون آفتاب

سایه ها از مو به فرق آفتاب انداخته

حیرتی دارم که می باشد تن وپستان او

یا به روی آب از باران حباب انداخته

نسبتی با روی نیکوی تو شاید داشت ماه

ماه بر رو گاهی از موگر نقاب انداخته

تا پریشان گشته بر چهر تو مشکین زلف تو

مرد وزن را جان و دل در اضطراب انداخته

نه همی افشرده زلفت حلق خلق دهر را

گیسویت بر گردن حوران طناب انداخته

از دل زار بلند اقبال دارد آگهی

گر کسی کتان به پیش ماهتاب انداخته

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۱عاشق روی نگارم کفر چه ایمان چه
  2. شمارهٔ ۴۱۲در شاه نشین دل من یار نشسته
  3. شمارهٔ ۴۱۳ز مو قیمت مشک وعنبر شکسته
  4. شمارهٔ ۴۱۴دل جای در آن طره طرار گرفته
  5. شمارهٔ ۴۱۵مگومرا ز چه دلبر ز برجدا کرده
  6. شمارهٔ ۴۱۶سلطان عشق ما را سرباز خویش کرده
  7. شمارهٔ ۴۱۷گردش چشم تو مستم کرده
  8. شمارهٔ ۴۱۸بر آتش دلم آن مه ز مهر آب زده
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.