پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۸

به حسن چون تو نه آید کسی نه آمده بالله

نگه در آینه کن تا شوی ز حسن خودآگه

کنم چگونه رخ ماه را شبیه به رویت

که کس ندیده دو زلف سیه گهی به رخ مه

زمن تو یاد نیاری به سال و ماه ولیکن

به خاطری تو مرا صبح و شام درگه وبیگه

به راه عشق تودر هر قدم چهی است به راهم

ندانم عاقبت آید چه بر سر من از این ره

اگر چه دلبر من نخل قامت است و رطب لب

ولی چه سود که دست طلب از او شده کوته

شنیده اید که یوسف اسیر ماند به چاهی

نگر به یوسف من کاوفتاده درزنخش چه

بلند اگر شده اقبال کس به عالم معنی

ز سر عشق دل او یقین بدان شده آگه

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۰در دلم عشق آتشی افروخته
  2. شمارهٔ ۴۱۱عاشق روی نگارم کفر چه ایمان چه
  3. شمارهٔ ۴۱۲در شاه نشین دل من یار نشسته
  4. شمارهٔ ۴۱۳ز مو قیمت مشک وعنبر شکسته
  5. شمارهٔ ۴۱۴دل جای در آن طره طرار گرفته
  6. شمارهٔ ۴۱۵مگومرا ز چه دلبر ز برجدا کرده
  7. شمارهٔ ۴۱۶سلطان عشق ما را سرباز خویش کرده
  8. شمارهٔ ۴۱۷گردش چشم تو مستم کرده
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.