پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۹

دیشب من و دل تا سحر کردیم از بس گفتگو

پژمرده گردید او ز من آزرده گشتم من از او

گفتم بیا شو منزوی تاکی پی خوبان روی

گفتا برو پندم مده عقل وخرد ازمن مجو

گفتم به زلف آن صنم کم همنشینی کن دلا

گفتا تورابا من چه کار از این نصیحت ها مگو

گفتم به پیش زلف او بشنو پریشان گو مشو

گفت از پریشانی من گردیده آگه مو به مو

گفتم که زلفش در نظر آمد چوچوگانی مرا

گفتا که پس باید شوم در پیش چوگانش چوگو

گفتم که چاک زخم تو به گشت آخر گفت یار

از تار زلف وسوزن مژگان نمود او را رفو

گفتم شودکان سرو قد اندر کنار آید مرا

گفتا کنارت گر شود از اشک چشمانت چو جو

گفتم شنیدم پیش یار از من شکایت کرده ای

گفت آنکه گفته است این سخن او را به من کن روبرو

گفتم بلند اقبال کی گردد کسی درعاشقی

گفت آن زمان کز چهر دل شوید غبار آرزو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۱چومریخی ز خون چون ماهی از رو
  2. شمارهٔ ۳۹۲ای دل چنین بازی مکن با طره طرار او
  3. شمارهٔ ۳۹۳گر کنی پیدا رهی ای شانه درگیسوی او
  4. شمارهٔ ۳۹۴اگر به حکم قضا می شود رضا دل تو
  5. شمارهٔ ۳۹۵چشمم فتد در آینه گر برجمال تو
  6. شمارهٔ ۳۹۶هر کس افتد به خیال من وتو
  7. شمارهٔ ۳۹۷ای قدم خم گشته تر ز ابروی تو
  8. شمارهٔ ۳۹۸من چیستم که دم زنم از عشق روی تو
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.