پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۵

یا مشو ازدردعشق ای دل علیل

یاکه در پیش طبیبی برد دخیل

یا مده خود را به دست دلبران

یا فنا کن خویش را بی قال وقیل

روبه حرف من مگو چون وچرا

پندمن بشنو مجو از من دلیل

هر کهرا باشد میانی همچو مو

یا بوداو را جمالی بس جمیل

نیست دلبر دلبر آن باشد که او

بر دلت کافی بودبرجان کفیل

خصم را منگر حقیر وخوار وزار

هان مپندار او ضعیف است وذلیل

هان مگو او کوچک است ومن بزرگ

خویش رامشمر کثیر او را قلیل

شیر سیر از جان شود از دست مور

می شود عاجز ز نیش پشه پیل

چون بلنداقبال کودرهر مقام

حسبنا الله انه نعم الوکیل

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۷کشدم بی تو بر بهشت ار میل
  2. شمارهٔ ۲۸۸داده شه فرمان که مستان را نمایند احترام
  3. شمارهٔ ۲۸۹ندیده برده دل و دین ز کف جمال توام
  4. شمارهٔ ۲۹۰من شاهبازم کاین چنین اندر قفس افتاده ام
  5. شمارهٔ ۲۹۱در رخ دلبر لبی شیرین چو شکر دیده ام
  6. شمارهٔ ۲۹۲از غم عشق تو رسوای جهان گردیده ام
  7. شمارهٔ ۲۹۳من اگر دور از توام پیش توام
  8. شمارهٔ ۲۹۴فاش گویم عاشق رخسار دلبر گشته ام
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.